تبسم جونی مامان تبسم جونی مامان ، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 14 روز سن داره

تبسم لبخند زندگیمون

ماهگرد اول

روزها به سرعت گذشت و عزیز دلم 30 روزه شد... هر روز که میگذره ماشالا خواستنی تر و تو دل برو تر میشی دخملک خوشگلم.. چقدر خوشحالم که خدا تو رو بهم داد... بعضی روزها اینقدر تو بغلم میگیرمت و فشارت میدم بعد میگم حکم چلوندن این نی نی خوشگل چیه؟ مامان جونی بدجور عاشقتم ... خدا رو شکر میکنم خدا یک پسر و یک دختر ناز و سالم بهم هدیه داده.. خدایا خودت کمکم کن که بتونم از امانتهایی که بهم دادی به خوبی مراقبت کنم... خدایا خودت حافظشون باش قد دخملی در یک ماهگی: 56 وزن دخملی در یک ماهگی: 4600 دخملک یک ماهه من     ...
16 بهمن 1392

اولین هاا

اولین باری که فهمیدم تو دلمی: 26 اردیبهشت 92 اولین باری که صدای قلبت رو شنیدم: 13 خرداد 92 اولین باری که جنسیتت رو احتمالی ( دختر) فهمیدم: 11 تیر 92 اولین باری که جنسیتت قطعی مشخص شد: 28 مرداد 92 اولین باری که در آغوش کشیدمت: 2 دی 92 اولین باری که شروع به دیدن و شنیدن کردی: 2 دی 92 اولین باری که حمام شدی: 8 دی 92 اولین باری که ناخن هایت را گرفتیم: 10 دی 92 .... اولین هایت برای من مادر خیلی شیرین بود شیرینی زندگیم...     بند نافت هم در پنج روزگی افتاد   ...
2 بهمن 1392

مهمونی

روز شنبه 28 دیماه مصادف با شب ولادت امام محمد و امام جعفر صادق بابا مهدی تصمیم گرفت مهمونی کوچکی به مناسبت به دنیا آمدن تبسم جونی در بوفه ملت برگزار کنه و فقط خانواده های من و بابا مهدی حضور داشتند خدا رو شکر شب خوبی بود و به همه خوش گذشت و تبسم 26 روزه من از اول تا آخر فقط خواب بود و چند دقیقه برای شیر خوردن بیدار شد و دوباره خوابید و اصلا اذیت نکرد..         ...
2 بهمن 1392

بیست روزگی دخملم

تبسم مامانی بیست روزه شد... بیست روزگی به مرکز بهداشت بردمت خدا رو شکر 900 گرم وزن زیاد کرده بودی و یک سانت هم قدت بلندتر شده بود هر روز که میگذره ماشاء الله شیرین تر و خواستنی تر میشی خصوصیاتت: کاملا گردن میگیری با هر خمیازه کشیدنت گریه می کنی وقتی به شکم می خوابونمت هر وقت که خسته میشی سرت رو این طرف و اون طرف برمیگردونی تو خواب قهقه می زنی و صدای خنده هات دل آدمو میبره در کل دختر خوب و آرومی هستی.. هزار ماشاءالله به جونت عزیزترینم   وزن: 3900   قد: 51 ...
2 بهمن 1392

عکسهایی از خانم طلا

دخمل قشنگ مامان اولین بار چند ساعت بعد از تولد خاله سیما با تربت امام حسین کامت رو برداشت در یک روزگی بابات واست شناسنامه گرفت.. در پنج روزگی نافت افتاد... تبسم جونی من چند ساعت بعد از تولد  تبسم من در دو روزگی تبسم من در 5 روزگی  تبسم من از ده تا بیست روزگی قربون اون خنده قشنگت بشم نازنینم ناز نگاهت منو کشته             دخمل شیرینم عاشقتمممممممممم ...
2 بهمن 1392

خاطره تولدت

شنبه سی آذر ماه مصادف با شب یلدا برای خرید میوه و آجیل با داداش علی بیرون رفتیم و پس از خرید کلی میوه از سه طبقه بالا اومدم و برای شب یلدا به پختن شام (سبزی پلو با ماهی) درست کردن ژله و تزیین هندونه و ... پرداختم، داداش علی هم خوابید... همه کارها انجام شده بود... علی از خواب بیدار شده بود و بیحال بود و میگفت گلوم درد میکنه، دست به سرش کردم دیدم تب داره.. سریع دست و پاش رو شستم و بهش استامینوفن دادم کمی تبش پایین اومد... بابا مهدی هم  از سر کار اومد.. با همدیگه شام خوردیم و دور سفره یلدا نشستیم.. همیشه بعد از غذا خوردنم تکون میخوردی.. اما بعد از شام دراز کشیدم دیدم تکون نمی خوری... میوه خوردم تکون نخوردی... کمی کیک خوردم یک تکونه...
29 دی 1392

تولدی دوووباره

شمارش معکوس روزها شروع شده اند... چیزی تا در آغوش گرفتنت نمانده است... هر روز که میگذرد خورشید برای من جور دیگری طلوع میکند و فرداها آغازیست دوباره... چند روز دیگر بالهای کوچکت را به دست خدا می سپاری و برای همیشه زمینی میشوی.. نه ماه گذشت، نه ماه درونم رشد کردی و در تمام این مدت با تک تک سلولهای بدنم احساست کردم... فصل های سال را یکی یکی با هم طی کردیم، با رشد شکوفه های بهاری تو در دلم جوانه زدی و با سبز شدن درختان تابستانی تو شدی ثمره زندگی من... با خش خش برگهای پاییزی تو در وجودم خش خش کردی و امید به بودنم را دو صد چندان ساختی و حالا با ریزش گلوله ی برفهای  زمستانی تو در آغوشم جای میگیری و شب های سرد زمستانی مرا گرم می...
29 دی 1392