تبسم لبخند زندگیمون

خاطرات کودکی خانم طلاااا

تولد سارینا و آریو

قرار بود تولد سارینا جونی (دوست همسن تبسم)  سوم دی ماه برگزار بشه اما به دلیل اینکه ما شهرستان بودیم مامان مهربونش تولد رو به تعویق انداخت تا ما هم بتونیم در جشن تولد یکسالگی سارینا عزیز شرکت کنیم .. مهمونی شنبه مورخ 6 دیماه برگزار شد اما به دلیل اینکه بعد از سفر تبسم حال چندان خوبی نداشت و سرما خورده بود و مهمونی به خاطر ما عقب انداخته شده بود به جشن رفتیم اما تبسم بیشتر مهمانی خواب بود و واسه همین زیاد عکسی ازش ندارم اما کیمیا جون مامان سارینا کلی زحمت کشده بود... ما هم کلی بهش زحمت دادیم... و بعد از مهمونی آژانش گرفتیم و راهی مطب دکتر اخوی راد شدیم تا تبسم توسط پزشکش معاینه شود   تبسم.. سارینا.. آیلا... راستین......
8 خرداد 1394
1168 27 12 ادامه مطلب

تعطیلات بهمن 93

امسال 22 بهمن ماه چهارشنبه افتاده بود و ما هم تصمیم داشتیم یک سفر کوتاه به خمین داشته باشیم اما از آنجایی که بابا درگیر فروختن ماشین قبلیمون و خرید ماشین جدید بود بنابراین نتونستیم به سفر بریم روز سه شنبه بابا مهدی ماشین جدید رو سند زد و برای اینکه به ما  شیرینی ماشین رو بده سه  شنبه شب به رستوران هانی مرکزی رفتیم... وای که چقدر شلوغ بود.. کلی غذا از جمله لازانیا.. ته چین مرغ.. کوفته و خوراک مرغ سفارش دادیم... سالاد و ماست و .. هم که سلف بود خلاصه کلی بخور بخور کردیم و خوش گذروندیم...       روز چهارشنبه به علت بارندگی شدید و سرماخوردگی بچه ها از خونه بیرون نرفتیم و کلی تو خونه بچه ها بازی ک...
25 بهمن 1393

دخملی و آشپزخونه

دخملم.. برگ گلم از وقتی که دیگه تونستی چهار دست و پا بری و پات به آشپزخونه باز شد علاقه وافری به این محیط پیدا کردی.... البته تنها هیچ وقت تو آشپزخونه نمیری و هر وقت من هستم تو هم اونجایی که بیشتر اوقات یک زن هم در آشپزخانه سپری میشه نتیجه میگیریم بیشتر روز در آشپزخونه هستی و برای خودت کیف میکنی... روزی چندین و چند دفعه کشو و کابینت ها رو بیرون میریزی... سر فریزر میری... با گاز بازی میکنی و کلی با شیشه گاز سرگرمی... مدتها جلوی ماشین لباسشویی میشینی و حرکتش رو با دقت نگاه میکنی.. کلا محیطی جذاب برات به شمار میاد... گاهی اوقات هم اینقدر تو آشپز خونه شیطنت میکنی و دنبال منی که همونجا روی کاشی ها خوابت میبره  البته همه کوچولوها برای کشف دن...
17 بهمن 1393

اولین آرایشگاه

جمعه دهم بهمن ماه 93 دقیقا 13  ماه و هشت روزت بود که اولین آرایشگاه عمرت رو تجربه کردی... دخمل گلم از وقتی که به دنیا امده بودی فقط یکبار اونم روز عقیقه ات کمی از موهای اطراف گوشت برای صدقه توسط عزیز جون بابا مهدی کوتاه شد.. اما از آن به بعد دیگه دست به موهات نزدیم آخه کلا موهات کم پشت و نازکه... هیچ گیره مویی توی موهات گیر نمیکنه... و موهات نامنظم بلند شده بود که به پیشنهاد بابا مهدی به آرایشگاه بابا مهدی و علی رفتیم..... صبح ساعت یازده وقت داشتیم که کمی دیرتر رسیدیم... ابتدا لباست رو در آوردیم و روی پای بابا مهدی نشستی و عمو آرایشگر شروع به کوتاه کردن موهات کرد... هر تیکه ای از موهات که روی دستت میریخت کلی ذوق میکردی آخه بدجور عاشق ...
12 بهمن 1393
1534 25 27 ادامه مطلب

نمایشگاه کیتکس و صندلی غذا

پنجشنبه نهم بهمن ماه قصد رفتن به نمایشگاه کیتکس رو داشتیم اما به دلیل اینکه علی حال نداشت و تب داشت (اوایل بیماری آبله مرغانش بود) و هم اینکه دل خانواده بابا مهدی برای بچه ها تنگ شده بود بچه ها رو خونه مادر جونشون گذاشتیم و دو نفری به نمایشگاه رفتیم.. اما خدایی جای خالی بچه ها کاملا حس میشد.. چون نمایشگاه مخصوص بچه ها بود.. در نمایشگاه چندین صندلی غذا دیدیم که بابا مخالف خریدن صندلی غذا بود اما بالاخره راضی شد (آخه ما سر سفره غذا میخوریم و میز ناهار خوری نداریم یکی از دلایل مخالفت بابا هم همین بود که لزومی نداره صندلی غذا بخریم)  اما به اصرار من و به خاطر دلیلم بابا مهدی مهربون راضی شد و صندلی رو خرید... تبسم و علی هر دو بچه های بد غذا...
10 بهمن 1393

دخمل زمستون سیزده ماهه شد

در دومین روز از اولین ماه فصل زمستان قدم کوچولوتو به خونمون گذاشتی و آشیانه مهرمون رو گرمتر از قبل کردی... الان یک سال و یک ماه از اون روز زیبا میگذرد و دخمل سیزده ماهه مامان پر از شور و نشاط و شیطنت هست.. دخملی کارهایی میکنه که ادم براش غش میکنه... عاشق شیرین کاریها و خرابکاریهاتم... عاشق خود خود خودتم...   دخمل سیزده ماهه رو وقتی میبرم میشورم میخواد آبی که از شیر میاد و بگیره اما نمیتونه و عصبانی میشه دخمل سیزده ماهه تازه سرسری میکنه و کلی هم ذوق میکنه دخمل سیزده ماهه عاشق جمع و شلوغی هست اما از اینکه کسی بغلش کنه خوشش نمیادو شاکی میشه  و هنوز غریبی میکنه دخمل سیزده ماهه عاشق بابا مهدی هست صبح ها...
2 بهمن 1393

جشنواره نی نی وبلاگ

سلام به همه دوستای خوب و مهربونم دخترم در جشنواره بزرگ نی نی وبلاگ شرکت کرده ممنون میشم بهش رای بدید طریقه رای دادن عدد 93 رو به 1000891010 پیامک کنید         دخملم در این جشنواره در بین 122 شرکت کننده با تعداد آراء 611 ، رتبه 8 مردمی رو کسب کرد..     دخمل نازم خیلی تلاش کردم که برنده بشی که البته شدی اما نفر اول نشدی تو وایبر و واتس آپ و تلگرام و لاین کلی تبلیغ برات کردم که وایبرم به خاطر تبلیغ زیادی بلاک شد... از همه دوستان و عزیزانی که به دخمل کوچولوی من رای دادند واقعا سپاسگزارم اگه رای های شما نبود دخترم رتبه هشت مردمی رو کسب نمی...
28 دی 1393
1299 26 20 ادامه مطلب

چکاپ یکسالگی

روز ششم دی ماه مستقیما بعد از تولد سارینای عزیز به خاطر سرماخوردگیت به مطب دکتر اخوی راد رفتیم و حدودا یک ساعت و نیم منتظر شدیم تا نوبتمون شد آخه وقتمون بین مریض بود... دکتر بعد از معاینه و خوندن شرح حال بقیه مریضی هات متوجه شد که دارو خور نیستی و دارو رو بالا میاری بنابراین مثل سری قبل یک قطره بینی.. اسپری سالبوتامول و یک شربت سفکسیم بهت داد... بعد بنا به درخواست من که میخواستم از سلامتیت با خبر بشم برات آزمایش کامل خون و آزمایش ادرار و مدفوع نوشت و گفت بعد از اینکه حالت خوب شد آزمایش رو انجام بدیم...   تبسم و دادا علی منتظر نشستند تا دکتر معاینه شون کنه       حدود دو هفته طول کشید تا حالت ...
24 دی 1393
5784 26 21 ادامه مطلب

اولین لاک

دخمل نانازم اولین بار 18 دی 93 برات لاک زدم.... همیشه دوست داشتم ناخنهای خوشگل کوچولوت رو لاک بزنم.. اما مامان پروین میگفت که شما کوچولوها یک جوجویی  روی ناخن هاتون هست که باهاشون بازی میکنید.. علتش هم اینه که مرتب ناخن هات رو میدیدی و بهشون میخندیدی و اگه برات لاک میزدم اون جوجو میپرید و دیگه نمی تونستی باهاش بازی کنی (نمیدونم خرافاته یا نه ) اما به هر حال من به حرف مامان پروین گوش کردم و تا یک سالگی برات لاک نزدم...  و درست یک سال و پونزده روزت بود که برای اولین بار به ناخن های قشنگت لاک قرمز زدم و کلی خودم ذوق کردم... شما هم که برای بار اول میدیدی کلی عجیب عجیب نگاهش کردی و میخواستی بکنیش   اینم اولینی لاکی ...
21 دی 1393

آتلیه یکسالگی

بعد از کلی تلاش برای راضی کردن آقای پدر برای رفتن به آتلیه، روز دوم دی ماه که تعطیل بود رو برای آتلیه رفتن مناسب دیدم و بیعانه ای برای آتلیه واریز کردم اما با پیش اومدن سفر یهویی به کرمان مجبور شدم با آتلیه تماس بگیرم و برای 12 دی ماه وقت رو فیکس کنم اما بعد از برگشت از سفر یادم رفت وقت آتلیه داریم یهو روز جمعه ساعت 12 ظهر یادم امد که وقت آتلیه داریم زنگ زدم و دیدم بله وقتمون فیکس شده که اگه نریم بیعانه ای که دادیم سوخت میشه.. سریع به آرایشگاه رفتم.. ساعت سه خونه امدم دیدم همه خوابند و آقای پدر سردرد بدی داره... اما با کلی اصرار و تمنای من بالاخره راضی شد که بیاد وقتمون ساعت 5 تا شش و نیم عصر بود.. حدود ساعت شش به آتلیه رسیدیم آخه م...
18 دی 1393
1058 25 26 ادامه مطلب