تبسم لبخند زندگیمون

خاطرات کودکی خانم طلاااا

تولد سارینا و آریو

قرار بود تولد سارینا جونی (دوست همسن تبسم)  سوم دی ماه برگزار بشه اما به دلیل اینکه ما شهرستان بودیم مامان مهربونش تولد رو به تعویق انداخت تا ما هم بتونیم در جشن تولد یکسالگی سارینا عزیز شرکت کنیم .. مهمونی شنبه مورخ 6 دیماه برگزار شد اما به دلیل اینکه بعد از سفر تبسم حال چندان خوبی نداشت و سرما خورده بود و مهمونی به خاطر ما عقب انداخته شده بود به جشن رفتیم اما تبسم بیشتر مهمانی خواب بود و واسه همین زیاد عکسی ازش ندارم

اما کیمیا جون مامان سارینا کلی زحمت کشده بود... ما هم کلی بهش زحمت دادیم... و بعد از مهمونی آژانش گرفتیم و راهی مطب دکتر اخوی راد شدیم تا تبسم توسط پزشکش معاینه شودغمگین

 

تبسم.. سارینا.. آیلا... راستین... طاها

 

 

 

سوفیا... آریو

سارینا

 

 

 

 

 

روز دوشنبه 8 دیماه هم تولد اریو عزیز بود و ما به بابا مهدی نگفته بودیم که قرار به جشن تولد بریم و اما ازآنجایی که بابا مهدی برای شرکت در مراسم ختم مرحوم مجید مهدوی (برادر زندایی اش) به گلپایگان رفت ما هم برای رفتن به جشن آماده شدیم و با  چهار تا از دوستان داخل مترو قرار گذاشتیم و به منزل سمیه جون مامان آریو رسیدیم

خدایی سمیه جون خیلی خیلی زحمت کشیده بود... تم تولد آریو جونی بابانوئل بود.. به همه ما که خیلی خوش گذشت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پی نوشت: جشن سارینا جون هم به بابا مهدی نگفته بودیم بعد با دوستام تو مترو قرار داشتیم تا به مهمونی بریم... بعد چون زمستون بود تبسم کلاه داشت و کلاه تبسم موقع پیاده شدن از مترو به زیر قطار افتاد و ما از مامور مترو خواستیم که از پایینش بیارش... و تمام اتفاقات و ماجراهایی که در تولد اتفاق افتاده بود رو علی کوچولو در حافظه اش ضبط کرده بود و به محض دیدن بابا مهدی مو به مو براش تعریف کرد و بابا مهدی متفکرتعجب و من هم خجالتترسوخطاسکوت و علی هم جشنآرام بود

 



[موضوع : تا یکسالگی]
[ جمعه 8 خرداد 1394 ] [ 9:35 ] [ مامانی ] [ ]
تعطیلات بهمن 93

امسال 22 بهمن ماه چهارشنبه افتاده بود و ما هم تصمیم داشتیم یک سفر کوتاه به خمین داشته باشیم اما از آنجایی که بابا درگیر فروختن ماشین قبلیمون و خرید ماشین جدید بود بنابراین نتونستیم به سفر بریم روز سه شنبه بابا مهدی ماشین جدید رو سند زد و برای اینکه به ما  شیرینی ماشین رو بده سه  شنبه شب به رستوران هانی مرکزی رفتیم... وای که چقدر شلوغ بود.. کلی غذا از جمله لازانیا.. ته چین مرغ.. کوفته و خوراک مرغ سفارش دادیم... سالاد و ماست و .. هم که سلف بود خلاصه کلی بخور بخور کردیم و خوش گذروندیم...خوشمزهخوشمزه

 

 

 

روز چهارشنبه به علت بارندگی شدید و سرماخوردگی بچه ها از خونه بیرون نرفتیم و کلی تو خونه بچه ها بازی کردند و خوش گذروندند

عصر روز پنجشنبه هم به یک مهمونی با میزبانی سمیرا جون و راستین جونی دعوت شده بودیم.. البته به نوعی تولد راستین جونی بود...کلی وروجک یک ساله دور هم جمع شده بودند... سمیرا جون هم که کلی زحمت کشیده بود و این فسقلی ها تمام خونه زندگیش رو بهم ریختند

میزبان کوچک راستین جونیمحبت

 

تبسم در مهمونی

 

 

اینجا جیغ میزنه که بادکنک رو بگیره

 

 

اینجا بادکنک داره و کلی خوشحاله

 

 

تبسم با کلاه رنگین کمانی

 

 

دخملی با دوچرخه راستین جونی بازی میکنه و کلی ذوق زده شده

 

 

عکسهای دسته جمعی کوچولوها

متاسفانه همشون در حال حرکت بودند و یکجا نمی موندند

آریو.. تبسم... سوفیا و راستین

 

آرشا... پرهام.. تبسم... راستین... رونیا

تبسم... سارینا.. پرهام

سامان.. تبسم.. علی

تبسم و سوفیا سادات

 

دخملی و پسملی در حال پفیلا خوردن

 

 

میز عصرونه ای که سمیرا جون زحمت کشیده بود

همه چیز عالی و خوشمزه بود

میز عصرونه : دلمه برگ مو.. سالاد الویه.. کشک بادمجان.. ته چین مرغ.. ژله و پان اسپانیا و نوشیدنی

 

شب هم حدود ساعت 7 بابا مهدی دنبالمون امد و راهی خونه مادرجون شدیم و شام هم اونجا بودیم که همون شب مادرجون بهمون گفت که حال عزیز جون (مادربزرگ بابا مهدی) بد شده و برای جراحی سرش بیمارستان بستری شده...

عصر جمعه هم به همراه عمه زینب و فاطمه راهی بیمارستان شدیم برای عیادت عزیز جون که متاسفانه هنوز هوشیاریش رو بعد از عمل به دست نیورده بود و نتونستیم باهاش حرف بزنیم .. امیدوارم زودتر حالش خوب بشه که سایه بزرگتر همیشه بالای سرمون باشه و دعای خیرش بدرقه راهمونآرام

شنبه هم که روز ولنتاین بود و من به دلیل سرگرم بودن با بچه ها کلا یادم رفته بود تا اینکه همسری موقع برگشت از سرکار برام هدیه خریده بود که کلی ذوق زده و خوشحال شدم و البته از اینکه خودم این روز رو یادم رفته بود شرمندش شدم...

 

اینم هدیه همسری به من

 

 


میدونی آدما بین الف تا ی قرار دارند
 بعضی ها مثل " ب " برات میمیرند
 مثل " د " دوستت دارند
 مثل " ع " عا شقت میشوند
 مثل " م " منتظر می مونند
 تا یه روز مثل " ی " یارت بشن.
عشقم روزت مبارک



[موضوع : تا هجده ماهگی]
[ شنبه 25 بهمن 1393 ] [ 14:5 ] [ مامانی ] [ ]
دخملی و آشپزخونه

دخملم.. برگ گلم از وقتی که دیگه تونستی چهار دست و پا بری و پات به آشپزخونه باز شد علاقه وافری به این محیط پیدا کردی.... البته تنها هیچ وقت تو آشپزخونه نمیری و هر وقت من هستم تو هم اونجایی که بیشتر اوقات یک زن هم در آشپزخانه سپری میشه نتیجه میگیریم بیشتر روز در آشپزخونه هستی و برای خودت کیف میکنی... روزی چندین و چند دفعه کشو و کابینت ها رو بیرون میریزی... سر فریزر میری... با گاز بازی میکنی و کلی با شیشه گاز سرگرمی... مدتها جلوی ماشین لباسشویی میشینی و حرکتش رو با دقت نگاه میکنی.. کلا محیطی جذاب برات به شمار میاد... گاهی اوقات هم اینقدر تو آشپز خونه شیطنت میکنی و دنبال منی که همونجا روی کاشی ها خوابت میبرهخندونک البته همه کوچولوها برای کشف دنیای جدید اطرافشون از این  قبیل کارها انجام میدند... موقعی که دادا علی سن شما بود تمام کابینت ها رو با ربان بسته بودم اما برای شما بازه.. چون مرتب دادا علی تو کابینتها کار داره و بازشون میکنهزبان منم کلا بیخیال بستن کابینتها شدم و شما به راحتی هر کاری دوست داری انجام میدیآرام

 

ماشین لباسشویی

 

اینجا طبق معمول میخواستی لباسها رو از ماشین بیرون بریزی

اما چون ماشین روشن بود موفق نشدی درش رو باز کنیغمگین

 

 

بعد نشستی جلوش و نگاهش کردیخندونک

 

 

اینجا هم صدات کردم برگشتی نگاهم کردی و بهم خندیدیآرام

 

 

کابینت ها

 

ابتدا در کابینت رو باز میکنهآرام

 

 

بعد یک نگاه میکنه ببینه عکس العمل مامانی چیهآرام

اگه شرایط اکی بود به بقیه کارش ادامه میدهآرام

 

 

و در ادامه یک چیزی از کابینت به عنوان اسباب بازی در میاره و ...خندونک

 

و......

 

و یا....زبان

 

 

که در انتها سه تا از نمک پاش ها به دست دخملی شکسته میشهغمناکغمگین

 

 

گاز

 

روی پنجه پا بلند میشه که ببینه تو فرگاز چی هست

اما چون درش سفته نمی تونه بازکنهشاکی

 

 

یا تو شیشه گاز با خودش بازی میکنهزیبا

 

 

 

قربون خودت و اون انگشتهای کوچولوت بشم که اثرش همیشه روی شیشه گاز هستبوس

 

 

فریزر

 

در حال باز کردن درب فریزر

 

 

در حال بازرسی فریزر.. دخملی میخواد ببینه چیزی کم و کسر نداشته باشیمخندونک

 

 

خب دیگه بررسی کردم همه چیز داشتیم ..حالا درش رو ببندمآرام

 

 

وای چقدر کار کردم برم از آشپزخونه بیرونخسته

 

  

 

در گاهی از موارد هم با این صحنه ها رو به رو میشمخواب

 

خواب آلودخوابخواب آلودخواب

 

الهی فدات بشم که از خستگی اینطوری خوابت برده

 



[موضوع : تا هجده ماهگی]
[ جمعه 17 بهمن 1393 ] [ 9:22 ] [ مامانی ] [ ]
اولین آرایشگاه

جمعه دهم بهمن ماه 93 دقیقا 13 ماه و هشت روزت بود که اولین آرایشگاه عمرت رو تجربه کردی... دخمل گلم از وقتی که به دنیا امده بودی فقط یکبار اونم روز عقیقه ات کمی از موهای اطراف گوشت برای صدقه توسط عزیز جون بابا مهدی کوتاه شد.. اما از آن به بعد دیگه دست به موهات نزدیم آخه کلا موهات کم پشت و نازکه... هیچ گیره مویی توی موهات گیر نمیکنه... و موهات نامنظم بلند شده بود که به پیشنهاد بابا مهدی به آرایشگاه بابا مهدی و علی رفتیم..... صبح ساعت یازده وقت داشتیم که کمی دیرتر رسیدیم... ابتدا لباست رو در آوردیم و روی پای بابا مهدی نشستی و عمو آرایشگر شروع به کوتاه کردن موهات کرد... هر تیکه ای از موهات که روی دستت میریخت کلی ذوق میکردی آخه بدجور عاشق مویی.. آخرای کوتاهی موت بود که حوصله ات سر رفت و عمو آرایشگر موپرون رو بهت داد و کمی با اون سرگرم شدی... وقتی عمو آرایشگر میخواست با دستگاه دور موهات رو صاف کنه کمی شروع به غر زدن کردی.. اما در نهایت عالی بودی...بغل

خدا رو شکر اولین تجربه آرایشگاهت رو خیلی خیلی خوب همکاری کردی و عمو آرایشگر به خوبی تونست موهات رو کوتاه کنه.. انشاالله دفعه های بعد هم به خوبی همکاری کنیآرام

حالا یک دخمل موکوتاه درست شبیه داداش علی داریم... هر جا میریم در نگاه اول فکر میکنند پسری اما گوشواره هات نشان دهنده این هستند که دخملی.. بابا مهدی همش میگه گوشواره هاش رو در بیار که بشه مثل یک پسر بچه شیطون آخه درست مثل پسر بچه هایی شدی که شیطنت از چشماشون میریزهزبان..خندونک

 

تبسم قبل از کوتاهی مو در آرایشگاه

 

 

 

تبسم تو بغل بابا مهدی  (آماده شدن برای کوتاهی مو)

 

 

تبسم گلی بعد از کوتاهی مو (موپرون همچنان دستشهخندونک)

 

 

 

بعد از کوتاهی موهای شما نوبت بابا مهدی شد 

و شما برای اینکه بیکار نمونی نشستی و ژورنال دیدیزبان

 

 

یا اینکه میرفتی روی صندلی شستشوی مو مینشستیخندونک

 

 

پی نوشت 1: به خاطر بیماری علی ، علی رو خونه مادر جون گذاشتیم

پی نوشت 2: من در تمام مدتی که آرایشگاه بودیم نقش فیلمبردار و عکاس رو داشتم و تماما از کوتاهی موت فیلم گرفتم

پی نوشت 3: تیکه ای از موهات توسط عمو آرایشگر تافت زده شد و توسط مامانی نگه داشته شد

 

 

محبتدخملک نازم مبارکت باشهمحبت



[موضوع : تا هجده ماهگی]
[ 12 بهمن 1393 ] [ 19:24 ] [ مامانی ] [ ]
نمایشگاه کیتکس و صندلی غذا

پنجشنبه نهم بهمن ماه قصد رفتن به نمایشگاه کیتکس رو داشتیم اما به دلیل اینکه علی حال نداشت و تب داشت (اوایل بیماری آبله مرغانش بود) و هم اینکه دل خانواده بابا مهدی برای بچه ها تنگ شده بود بچه ها رو خونه مادر جونشون گذاشتیم و دو نفری به نمایشگاه رفتیم.. اما خدایی جای خالی بچه ها کاملا حس میشد.. چون نمایشگاه مخصوص بچه ها بود.. در نمایشگاه چندین صندلی غذا دیدیم که بابا مخالف خریدن صندلی غذا بود اما بالاخره راضی شد (آخه ما سر سفره غذا میخوریم و میز ناهار خوری نداریم یکی از دلایل مخالفت بابا هم همین بود که لزومی نداره صندلی غذا بخریم)  اما به اصرار من و به خاطر دلیلم بابا مهدی مهربون راضی شد و صندلی رو خرید... تبسم و علی هر دو بچه های بد غذایی هستند و اصلا چیزی جز شیر نمیخورند... تبسم از شیره جان من میخوره و علی هم با چندین لیوان شیر پاستوریزه خودش رو سیر میکنه و همیشه موقع غذا خوروندن بهشون از دستم فرار میکنند... صندلی غذا تنها مزیتی که داره اینه که بچه ها نمیتونند از دستم فرار کنندخندونک هر چند اگه نخواهند بخورند اینقدر تو دهنشون نگه میدارند که خودم میگم دهنتون رو خالی کنیدغمگین و اما یک اردک خوشگل صدا دار هم برای تبسم خریدیم که تبسم با صدای اردک هم نانای میکنه خندونک و چندین نوع بازی فکری و یک تفنگ آدم رباتی (به قول علی) هم برای علی خریدیم... ناهار هم دو نفری در رستوران هانی شعبه یافت آباد نوش جان کردیم و کلی خوش گذشت... بعد از برگشت از نمایشگاه و رفتن دنبال بچه ها وقتی به خونه رسیدیم... تبسم و علی کلی بابت چیزهایی که براشون خریده بودیم ذوق کردند.. خداوندااا شکر برای همه چیز.. برای سلامتیشون.. برای خنده هاشون ... برای بودنشونمحبت

 

تبسم و دادا علی آماده رفتن به خونه مادر جونآرام

 

 

وروجک در حال کشیدن بند کلاه داداششخندونک

 

 

دخملی و صندلی غذاش و اردکشآرام

 

 



[موضوع : تا هجده ماهگی]
[ جمعه 10 بهمن 1393 ] [ 9:47 ] [ مامانی ] [ ]
دخمل زمستون سیزده ماهه شد

در دومین روز از اولین ماه فصل زمستان قدم کوچولوتو به خونمون گذاشتی و آشیانه مهرمون رو گرمتر از قبل کردی... الان یک سال و یک ماه از اون روز زیبا میگذرد و دخمل سیزده ماهه مامان پر از شور و نشاط و شیطنت هست.. دخملی کارهایی میکنه که ادم براش غش میکنه... عاشق شیرین کاریها و خرابکاریهاتم... عاشق خود خود خودتم...محبتمحبتبغلمحبتمحبت

 

دخمل سیزده ماهه رو وقتی میبرم میشورم میخواد آبی که از شیر میاد و بگیره اما نمیتونه و عصبانی میشهخندونک

دخمل سیزده ماهه تازه سرسری میکنه و کلی هم ذوق میکنهخنده

دخمل سیزده ماهه عاشق جمع و شلوغی هست اما از اینکه کسی بغلش کنه خوشش نمیادو شاکی میشه  و هنوز غریبی میکنهشاکی

دخمل سیزده ماهه عاشق بابا مهدی هست صبح ها که با دادا علی از خونه بیرون میروند پشتشون گریه میکنه.. شبها هم منتظر امدن بابا مهدی هست وقتی زنگ آیفون میخوره چنان جیغی میکشه و ذوق میکنه و به استقبال باباش میره دم در واحد می ایسته و ددام ددام (سلام) میکنهآرام 

دخمل سیزده ماهه عاشق ددر هست وقتی که در خونه باز میشه بی درنگ از خونه بیرون میرهخندونک

دخمل سیزده ماهه بهش میگم ببعی چی میگه میگه بع بعآرام

دخمل سیزده ماهه عاشق اینه که روی پا و و بغل بشینهبغل

دخمل سیزده ماهه مرتب با دستش تو سرش میزنه همه میگن چون نمیتونه حرف بزنه این کار رو انجام میدهغمگین

دخمل سیزده ماهه وقتی میخواد خودشو لوس کنه سرش رو جلو میاره چشمهاش رو کوچولو میکنه و لباش رو غنچه... تو این حالت میخوام بخورشخوشمزه.. هر چی سعی کردم این حالتی ازش عکس بگیرم موفق نشدمغمگین

دخمل سیزده ماهه از صبح که از خواب بیدار میشه تا وقتی میخوابه مرتب راه میره و اصلا علاقه ای به نشستن ندارهراضی

دخمل سیزده ماهه وقتی عکس کودکی رو میبینه میگه نی نی فرشته

دخمل سیزده ماهه وقتی تشنه میشه اشاره به لیوان میکنه و میگه یی ایی آرام

به دخمل سیزده ماهه میگم بوس بده محکم صورتش رو میزنه به صورتمبوس

 

دخمل زمستونی من با لباسهای زمستونیآرام

 

 

 

 

 

قربون اون لبهات بشم که میخوای گریه کنیگریه

اینجا با عصبانیت بهت گفتم یک دقیقه وایسا ازت عکس بگیرمعصبانی

سریع ناراحت شدی و لب ورچیدیغمگین

 

قد دخملی در سیزده ماهگی: 79

وزن دخملی در سیزده ماهگی: 10300



[موضوع : تا هجده ماهگی]
[ پنجشنبه 2 بهمن 1393 ] [ 12:23 ] [ مامانی ] [ ]
جشنواره نی نی وبلاگ

سلام به همه دوستای خوب و مهربونم

دخترم در جشنواره بزرگ نی نی وبلاگ شرکت کرده

ممنون میشم بهش رای بدید

طریقه رای دادن

عدد 93 رو به 1000891010 پیامک کنید

 

 

 

جشنجشنجشنجشن

 

دخملم در این جشنواره در بین 122 شرکت کننده با تعداد آراء 611 ، رتبه 8 مردمی رو کسب کرد..

 

جشنجشنجشنجشن

 

دخمل نازم خیلی تلاش کردم که برنده بشی که البته شدی اما نفر اول نشدیغمگین تو وایبر و واتس آپ و تلگرام و لاین کلی تبلیغ برات کردم که وایبرم به خاطر تبلیغ زیادی بلاک شد... از همه دوستان و عزیزانی که به دخمل کوچولوی من رای دادند واقعا سپاسگزارم اگه رای های شما نبود دخترم رتبه هشت مردمی رو کسب نمیکرد..آرام

 

 

آرامنی نی وبلاگ عزیز هم کارت هدیه 500 هزار ریالی بهت کادو دادآرام

 

 

 

 

جشنواره از تاریخ 23 آذر ماه شروع و تا 18 دی ماه ادامه داشت.. دخمل کوشولوی مامان ششم دی ماه در این جشنواره شرکت کرد و در تاریخ 19 دی ماه مصادف با ولادت پیامبر برنده ها اعلام شدند که دخملی نفر هشتم شده بود... امیدوارم در تمام مراحل زندگی برنده و موفق باشیآرام



[موضوع : تا هجده ماهگی]
[ 28 دی 1393 ] [ 10:29 ] [ مامانی ] [ ]
چکاپ یکسالگی

روز ششم دی ماه مستقیما بعد از تولد سارینای عزیز به خاطر سرماخوردگیت به مطب دکتر اخوی راد رفتیم و حدودا یک ساعت و نیم منتظر شدیم تا نوبتمون شد آخه وقتمون بین مریض بود... دکتر بعد از معاینه و خوندن شرح حال بقیه مریضی هات متوجه شد که دارو خور نیستی و دارو رو بالا میاری بنابراین مثل سری قبل یک قطره بینی.. اسپری سالبوتامول و یک شربت سفکسیم بهت داد... بعد بنا به درخواست من که میخواستم از سلامتیت با خبر بشم برات آزمایش کامل خون و آزمایش ادرار و مدفوع نوشت و گفت بعد از اینکه حالت خوب شد آزمایش رو انجام بدیم...

 

تبسم و دادا علی منتظر نشستند تا دکتر معاینه شون کنهآرام

 

 

 

حدود دو هفته طول کشید تا حالت کمی روبراه شد بنابراین ساعت ده روز سه شنبه 23 دی ماه به آزمایشگاه بردمت و چون شیرخوار هستی باید چند ساعتی شیر نمیخوردی و ناشتا میبودی.. بنابراین از ساعت 7 صبح بهت شیر ندادم وقتی به آزمایشگاه رسیدیم بهانه میگرفتی و شیر میخواستی... منم مدام راه میبردمت که سرت رو گرم کنم که بهانه شیر رو نگیری.. بالاخره نوبتمون شد ... وارد اتاق شدیم و روی تخت خوابوندمت... آستینت رو بالا زدم ... دو تا از کارکنان آزمایشگاه و خودم بالای سرت بودیم.. من پاهات رو گرفته بودم و یک دستم رو هم روی سینه ات گذاشته بودم و دیگری اون یکی دستت رو گرفته بود و نفر سوم میخواست نمونه بگیره... همین که سوزن رو تو دستت فرو کرد ناله هات به جیغ و گریه تبدیل شد... الهی بگردم که درد میکشیدی و منم با اشکهات اشک میریختم ... اما متاسفانه سر سوزن وارد رگ نشده بود و مسئول نمونه گیری سوزن رو داخل دستت میچرخوند که کلی درد میکشیدی و گریه میکردی اما بالاخره وارد رگ شد و حدود 5 سی سی ازت خون گرفتند... همین که نمونه گیری تموم شد... همونجا روی تخت حدود ده دقیقه بهت شیر دادم اما تمام این ده دقیقه با ناله شیر خوردی... مامانی فدات بشه که این همه درد کشیدی خانم کوچولوغمگین

 

اینم قبل از رفتن به آزمایشگاه

الهی دورت بگردم که نمیدونستی قرار کلی اذیت بشی و درد بکشی

 

 

 

بعد از اتمام کارمون بهم یک کیسه ادراری و دو تا ظرف برای جمع آوری ادرار و مدفوع دادند... من باید ادرار و مدفوع خانم کوچولو رو برای نمونه جمع میکردم... همش چشمم بهش بود تا اینکه بخواد زور بزنه من بتونم مدفوعش رو جمع کنم .. بالاخره بعد از سه روز موفق شدم... تبسم در حال زور زدن بود همون موقع پوشکش رو در آوردم و نمونه رو تو ظرف جمع کردم و به آزمایشگاه بردمخسته

اما نمونه ادرار خیلی سخت بود... یک شب کیسه ادرار گذاشتم اما صبح که پوشکش رو باز کردم دیدم تمام ادرار از بگ بیرون ریخته... به بابا مهدی گفتم چند تا بگ ادراری از داروخونه تهیه کنه.. شب بعد هم مجددا نتونستم ادرارت رو جمع آوری کنم ... اما دیدم اینجوری که نمیشه باید فکری میکردم.. یک روز صبح که علی مهد بود بگ رو بهت وصل کردم و بازت گذاشتم تا وقتی ادرار میکنی ببینم و بتونم نمونه رو جمع کنم که بالاخره موفق شدم...خسته

 

اینم جواب اولین چکاپ یکسالگیت

امیدوارم همیشه سالم و تندرست باشی گلکممحبت

 

 

خدا روشکر نتیجه آزمایشهات خوب بودآرام و فقط کمبود آهن و ویتامین د داشتی که اون هم به خاطر نخوردن و بالا آوردن قطره هاته غمگین

 

پی نوشت: از همه عزیزانی که این پست رو میخونن واقعا معذرت میخوام که اینقدر اسم ادرار و مدفوع آوردمخجالت

 

 



[موضوع : تا هجده ماهگی]
[ چهارشنبه 24 دی 1393 ] [ 13:00 ] [ مامانی ] [ ]
اولین لاک

دخمل نانازم اولین بار 18 دی 93 برات لاک زدم.... همیشه دوست داشتم ناخنهای خوشگل کوچولوت رو لاک بزنم.. اما مامان پروین میگفت که شما کوچولوها یک جوجویی  روی ناخن هاتون هست که باهاشون بازی میکنید.. علتش هم اینه که مرتب ناخن هات رو میدیدی و بهشون میخندیدی و اگه برات لاک میزدم اون جوجو میپرید و دیگه نمی تونستی باهاش بازی کنی (نمیدونم خرافاته یا نهمتفکر) اما به هر حال من به حرف مامان پروین گوش کردم و تا یک سالگی برات لاک نزدم...  و درست یک سال و پونزده روزت بود که برای اولین بار به ناخن های قشنگت لاک قرمز زدم و کلی خودم ذوق کردم... شما هم که برای بار اول میدیدی کلی عجیب عجیب نگاهش کردی و میخواستی بکنیشخندونک

 

آراماینم اولینی لاکی که برات خریدمآرام

 

 

محبتاینم از ناخن های دست و پاتمحبت

 

 

 

 



[موضوع : تا هجده ماهگی]
[ 21 دی 1393 ] [ 11:48 ] [ مامانی ] [ ]
آتلیه یکسالگی

بعد از کلی تلاش برای راضی کردن آقای پدر برای رفتن به آتلیه، روز دوم دی ماه که تعطیل بود رو برای آتلیه رفتن مناسب دیدم و بیعانه ای برای آتلیه واریز کردم اما با پیش اومدن سفر یهویی به کرمان مجبور شدم با آتلیه تماس بگیرم و برای 12 دی ماه وقت رو فیکس کنم

اما بعد از برگشت از سفر یادم رفت وقت آتلیه داریم یهو روز جمعه ساعت 12 ظهر یادم امد که وقت آتلیه داریم زنگ زدم و دیدم بله وقتمون فیکس شده که اگه نریم بیعانه ای که دادیم سوخت میشه.. سریع به آرایشگاه رفتم.. ساعت سه خونه امدم دیدم همه خوابند و آقای پدر سردرد بدی داره... اما با کلی اصرار و تمنای من بالاخره راضی شد که بیاد وقتمون ساعت 5 تا شش و نیم عصر بود.. حدود ساعت شش به آتلیه رسیدیم آخه مسافتمون با آتلیه طولانی بود و به خاطر کمی وقتی که داشتیم فقط پنج تا عکس گرفتیم.. یک تکی دخملی.. یک تکی پسملی و یکی دو تایی پسملی و دخملی... و دو تا هم خانوادگی.

البته از برخورد آتلیه راضی نبودم .. دکور هم خودشون انتخاب کردند... حتی اجازه لباس عوض کردن هم نمیدادند و میگفتند وقت کمه غمگیناما از اینکه سریع عکسها و فایل رو بهمون دادند راضی بودمآرام

 

 

 

 

 

عکس پنجم به دلیل بی حجاب بودن مامانی گذاشته نشدخجالت



[موضوع : تا هجده ماهگی]
[ پنجشنبه 18 دی 1393 ] [ 9:54 ] [ مامانی ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد